تبليغاتX
افکار پریشان یک متفکر پریشان
قطره قطره های باران از بهشت فرو می چکند

همه فقط بلدند بگویند قرآن گفته " و باالوالدین احسانا"

دیگر به این فکر نمی کنند که والدین یعنی چی؟

و بدتر از آن فکر می کنند که هر دو موجودی که بچه ای بیاورند نرشان پدر و ماده اشان مادر می شود.

با این حساب باید گفت چون عده ای جهنمی هم مادر شده اند (به قول اینان) و از آنجا که بهشت زیر پای مادران است قطعا بخشی از جهنم بالای بهشت قرار دارد ...

ای کاش نگاه ها درست می شد ...

ای کاش قرآن را می فهمیدیم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 13:54  توسط دیوانه  | 

چقدر سخت است که در دلت سرشار از غم باشد و بخندی

چقدر سخت است که بخواهی درد دل کنی اما حتی یک نفر برایت وقت نداشته باشد

چقدر سخت است که به خاطر گناه دیگران مجازات شوی

چقدر سخت است کسی را که دوستش داری، دوستت نداشته باشد

چقدر سخت است به هدفی که برایش تلاش می کنی نرسی

چقدر سخت است بخواهی و نتوانی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 12:40  توسط دیوانه  | 

و ما چقدر بدبختیم که به خیال خودمان در مملکت اسلامی زندگی می کنیم و در همین نزدیکی ها ... دقیقا در همین مملکت اسلامی به نوامیسمان جسارت می شود (توجه کنید که جسارت با تجاوز متفاوت است) و ما ککمان هم نمی گزد و حتی خبردار هم نمی شویم ...

شب 29 خرداد ماه سال 1390 از شوم ترین شب های سال برای من بود که در آن در گوشه ای از همین کشور موجودی (که نام آدم برایش سزاوار نیست) از دیوار حیاط یکی از خوابگاه های دانشجویی (دولتی) دخترانه بالا می رود ... نوامیس مردم را بدون حجاب می بیند و در ادامه این اتفاق شوم و قبیح یکی از دختران مردم غش می کند و دیگری که در حال فرار بود با برخورد به تیزی دیوار صورتش (ظاهرا چانه اش) خون می آید و انسان دیگری .... ، و آن موجود کثیف هم فرار می کند ...

حالا که همه چیز تمام شده (کسی غش کرده ، کسی صورتش خونی شده ، و کسانی حیا و عفتشان بر باد رفته) مسئولین و پلیس دست به کار شده اند. برای افراد آن خوابگاه تاکسی تلفنی خصوصی در نظر گرفته اند و قرار شده شب ها دور تا دور خوابگاه نگهبانی دهند، قول داده اند خوابگاه های بهتر و امن تر و مطمئن تری درست کنند ... اما گذشته را چه می توانند بکنند؟

شاید بگویید این قضیه دیگر تمام شده وباید به فکر بعدش بود، اما من نظرم این است که این مسئله هنوز تمام نشده است و امیدوارم پیگیری های مسئولین و پلیس نتیجه داده، دیگر هرگز شاهد چنین اتفاقی نباشیم و آن موجود کثیف هم به سزای عمل قبیح خود برسد ...

(لطفا نظرتان را حتما اعلام کنيد)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 14:12  توسط دیوانه  | 

تلفن زنگ زد ... کسی بود که از او طلبکار بو.دم ...

به من گفت: "یک ساعت دیگه پولت آماده است، بهت می دم"

یک ساعت دیگر دم در خانه اش بودم

گفت : " مرده و حرفش، یک ساعت دیگه بهت می دم"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 13:46  توسط دیوانه  | 

در خیابان در حال عبور بودم که ناگهان صدایی از پشت سرم آمد که : "دوستت دارم عزیزم"
با ذوق وشوق برگشتم و بدون اینکه صاحب صدا را بشناسم می خواستم بگویم : "من هم دوستت دارم عزیزم"

ولی همین که برگشتم صاحب صدا را دیدم ... داشت با تلفن صحبت می کرد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 16:28  توسط دیوانه  | 

سر خیابان که رسیدم فقیری نشسته بود و طلب پول می کرد

ایستادم و دستم را در جیبم فرو کردم ... اما چیزی پیدا نشد ...

نهایتا آستر جیبهایم را بیرون آوردم ... پر از خالی بود ...

فقیر نگاهی به من کرد ... دستش را دراز کرد و یک صدتومانی جلویم گرفت ...

در دلم گفتم : "خدا روزیم را جای دیگر حواله دهد، دمت گرم" ... رفتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 16:23  توسط دیوانه  | 

در خیابان در حال عبور بودم که ناگهان دستی از پشت شانه ام را کشید و من را برگرداند ...

همین که برگشتم سیلی محکمی به من زد ...

آن طرف صورتم را هم نگه داشتم که بزند ولی رفت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 15:50  توسط دیوانه  |